من و آني
 

سلام آنی!
من برگشتم..
با یه دنیا انرژی و یه کوله بار دلتنگی..یک هفته ی رویایی رو گذروندم ..کنار کسی که قد همه ی دنیا دوسش دارم .. تجربه ی جدید و جالبی بود..اینکه به عنوان عروس وارد یه خانواده بشی .. اونم خانواده ای که همه آدمای نازنین و دوست داشتنی هستن..
آنی قشنگم ! نمیدونی چقدر غافلگیر شده بودم وقتی موقع وارد شدنم به خونه برام اسپند دود کردن ..نقل و نبات و قرآن آوردن.. هدیه های قشنگ بهم دادن و دست زدن و تبریک گفتن.. این بهترین استقبالی بود که می تونستم تصور کنم .. و خدا رو شکر کردم که عروس خانواده ی به این نازنینی هستم..
تو این یک هفته بیشتر دنبال انجام کارای مراسممون بودیم.. آیینه و شمعدون .. حلقه.. کت و شلوار.. اما همین خرید کردن و بدوبدو هم قشنگ بود چون با کسی همه ی این کارا رو انجام میدادم که بودن در کنارش در هر حالتی و هر شرایطی برام لذتبخشه..
آنی جونم اگه تو این مدت دیر به دیر اومدم نگران نباش.. سه هفته بیشتر تا مراسم باقی نمونده و تو این مدت یه عالمه کار هست که باید همه رو خودم تنها انجام بدم.. آخه آقای همسر تا روز مراسم نمی تونه بیاد ..

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی!
دارم میرم سفر .. یه هفته مرخصی گرفتم برم آقای همسر رو ببینم .. هم خوشحالم و هم دلواپس.. اولین باره که میرم خونشون .. وارد شدن به یه جای جدید خودش به تنهایی باعث نگرانی آدم میشه اما وقتی بدونی قراره یه عضو جدید از این خانواده باشی و همه توجه ویژه ای به رفتار و نشست و برخاستت دارن این نگرانی بیشتر هم میشه .. ولی خدا رو شکر خیالم از این بابت راحته که خانواده ی فوق العاده محترم و نجیبی هستن و مطمئنم از اینکه توی خونشون اصلا بهم سخت نمیگذره..
آنی جون ! نمیدونم چه جوری از همه ی دوستای گلی که توی این مدت با کامنت ها و میل هاشون بهم تبریک گفتن تشکر کنم .. فقط خدا رو به خاطر داشتن این همه دوست خوب شکر می کنم و برای همه شون از خدا خوشبختی و آرامش می خوام..
خب دیگه وقت رفتنه.. مواظب خودت باش آنی گلم..

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی!
هنوزم باورم نمیشه. وقتی بهش فکر می کنم به نظرم همه چی تو خواب بوده . خیلی سریع..خیلی غیرمنتظره..خیلی باور نکردنی..
اصلا اومده بود که فقط ببیندم .. بعد از ۴ ماه تونسته بود ۲ روز مرخصی بگیره و بیاد.. اونم فقط برای دیدن من و صحبت کردن درباره ی آینده..
سه شنبه صبح رسید.. شب هم اومد خونمون .. من دم در پذیرایی وایساده بودم و صداش رو می شندیم که با بابام احوال پرسی می کرد ..دلم عین یه گنجیشک تو سینه بال بال می زد ..تا اومد و دیدمش.. عین روز اول دستام یخ زده بود و دهنم خشک.. هدیه ای رو که برام آورده بود دستم داد و نشست.. و من عین روز اول به آشپزخونه پناه بردم.. بعد از چند دقیقه برگشتم و روبروش نشستم .. این ۴ ماه برام ۴ سال گذشته بود.. وقتی تو صورتش نگاه کردم دلم آروم آروم شد.. حالا دیگه نمی خواستم از اونجا برم..
فرداش با هم رفتیم بیرون.. تا ظهر با هم بودیم .. براش گفتم که چقدر دلتنگش بودم.. و فهمیدم که اونم حال و روزی بهتر از من نداشته .. قرار شد که شب دوباره با باباش باید خونمون ..
شب شد.. و من منتظر صدای زنگ در خونه .. اومدن و نشستیم و حرف آینده بود و زندگی.. که باباش گفت بهتره بچه ها به هم محرم بشن تا من بتونم برم پیشش و چند روز بمونم تا اینهمه دلتنگی نکشیم.. بابای منم موافق بود .. ساعت ۸:۳۰ تصمیم گرفته شد و رفتن که حاج آقایی رو بیارن واسه محرم شدن.. حاج آقا اومد .. من چادر سفید سرم انداختم.. باباش گفت حاج آقا حالا که شما تشریف آوردین نمیشه عقد دائم ببندین ؟.. حاج آقا نگاهی به ما دوتا انداخت و گفت من معمولا این کاررو نمی کنم اما مهر این دوتا به دلم نشسته.. باشه عقد دائم می بندم.. و بابای منم موافقتشو اعلام کرد..
وای خدای من.. اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده.. ما حتی حرف مهریه هم نزده بودیم .. حالا می خواستیم عقد دائم ببندیم .. باباش گفت شما دوتا ۱۰ دقیقه فرصت دارین مهریه رو تعیین کنین.. اومد کنارم نشست .. گفت نظرت چیه.. گفتم پاکی و مهربونی تو برای من به همه ی دنیا می ارزه و غیر از این هیچی برام مهم نیست.. گفت خب این که نمیشه باید یه مهریه ای تعیین بشه .. گفتم هرچی خواستی بگو فقط من نمی خوام زیاد باشه.. هرچی که گفتی ۱۴ شاخه گل رز هم بزار روش من اگه خواستم یه روزی مهریه ام رو بگیرم همین ۱۴شاخه گل رو می خوام.. و مهریه ام شد ۳۱۳ سکه و ۱۴ شاخه گل رز..
تموم شد آنی!.. به همین سادگی .. به همین راحتی ازدواج کردیم..حتی حلقه هم نداشتیم که دستمون کنیم ..اما همه چی ساده بود و صمیمی و آروم .. و حالا اون دیگه شوهرمه..فرداش هم رفت..
تو باور می کنی آنی ؟ من که هنوز خودم باورم نشده...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی جونم !
باز شدن یه فصل جدید تو زندگی آدم خیلی هیجان انگیزه مخصوصا اگه اون فصل یه فصل دوست داشتنی و خواستنی باشه . زندگی منم مدتیه که یه تحول بزرگ توش ایجاد شده و یه فصل نو درش باز شده . حالا عزیزی رو دارم که لحظه لحظه ی زندگیش برام مهمه . همونطور که لحظه لحظه ی زندگش من برای اون . حالا یه کسی هست که به اندازه ی خودم دوسش دارم ... نه ! بیشتر از خودم . حاضرم برای خودم مشکلی پیش بیاد اما برای اون نه .... و این حس دوست داشتنیه... حس پیدا شدن نیمه ی گمشده ... حس خواستن با همه ی وجود و خواسته شدن با همه ی وجود .... ما از هم دوریم ..خیلی دور .. اما لحظه ای نیست که با من نباشه .. درست مثل اینکه نزدیکه نزدیکه...
آنی ! همیشه فکر می کردم دوست داشته شدن با همه ی وجود  خیلی حس لذتبخشیه اما حالا می دونم که دوست داشتن کسی با همه ی وجود درست مثل اینکه جزئی از وجود خودته از اونم لذتبخش تره ...
خدایا ! چطور تو رو به خاطر این نعمت بزرگت شکر کنم؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی قشنگم!
بالاخره اومد..بالاخره روزهای سخت و تلخ انتظار تموم شد..وقتی با اون گلدون بزرگ از در اومد تو من رو انگار برق گرفته باشه.. چقدر عوض شده بود .. دیگه اون پسر کم سن و سال نبود ..مرد شده بود..وقتی بهم سلام کرد یخ زدم ..به زور لبهام رو از هم باز کردم و با صدای گرفته گفتم : سلام...بعد هم با عجله رفتم توی آشپزخونه..خواهرم غر می زد : بی کلاس.امل.چرا فرار می کنی؟بیا بشین.....ولی من نمی تونستم .. یخ زده بودم .. به داداشم التماس کردم سینی چایی رو ببره ..اما نبرد ..مامان گفت خودت باید بیاری..دستام می لرزید ..با هزار تا خدا خدا سینی رو بردم ..وقتی چایی رو تعارفش کردم اصلا سرم رو بلند نکردم ...نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم...


وای آني! من هميشه فكر مي كردم آدم خيلي قوي و محكمي هستم كه هيچ نيرويي از پا درم نمياره ..اما اين چه نيرويي بود كه با من اين كار رو مي كرد؟چه نيرويي توي وجودش بود كه تمام حواس من رو از كار انداخته بود ؟توي اين مدت فكر مي كردم وقتي ببينمش هول مي كنم..اما اين هول شدن نبود ..انگار نيرويي ازش ساطع مي شد كه من رو ميخكوب كرده بود...

وقتي بزرگترها حرفاشون رو زدن و نوبت ما شد كه با هم حرف بزنيم فكر كردم اگه باهاش تنها بشم چيكار كنم..من كه نمي تونم حرف بزنم...ولي آني ! وقتي كه توي اتاق روبروش نشستم و به صورتش نگاه كردم.. آرامش عميقي پيدا كردم..همه ي اون اظطراب انگار يه دفعه پر كشيد و رفت ..از خودش گفت..از كارش ..اينكه نمي تونه اينجا بمونه..اينكه من بايد از خانواده ام جدا بشم.....و من فقط نگاهش كردم... از اين گفت كه شايد نتونه زندگي خيلي مرفهي برام فراهم كنه...كه هنوز خونه نداره...پول زيادي نداره..و من فقط گفتم:ثروت آدمها توي قلبشونه نه توي دستشون......و اون لبخند زد .............گفت دوري از خانواده براتون سخت نيست ؟ ...دلم مي خواست بگم با تو هر جاي دنيا كه بخواي ميام ..اما فقط گفتم  : اگه ببيني چيزي رو كه به دست مياري خيلي ارزشمنده از دست دادن چيزاي ديگه زياد سخت نيست ....و اون لبخند زد..

خيلي حرفاي ديگه هم زد ..و من فقط نگاهش كردم ...

آخر سر گفت : حالا نظرتون درباره ي من چيه ؟ جوابتون چيه ؟ دلم مي خواست بگم : من جوابم از روزي كه خبر اومدنت رو دادن -بله -بود ..اما يه چيزي كه نميدونم اسمش شرم بود يا هر چيز ديگه نذاشت اين حرف رو بزنم....گفتم : بايد بيشتر با هم صحبت كنيم..گفت : من ديگه نمي تونم مرخصي بگيرم ...شماره تلفنم رو بهتون مي دم تا بقيه حرفا رو تلفني بزنيم..شماره اش رو داد و شماره ي من رو هم گرفت..............و حالا من باز هم منتظرم ..اين بار منتظر تلفنش..

آني!چقدر همه چيز با سرعت گذشت . اون شب يك لحظه بيشتر نبود..لحظه اي كه به تمام زندگي من مي ارزيد.....فكر مي كردم كاش ميشد بفهمم تو دل اون چي ميگذشته ...اما راهي نبود...

آني ! نمي دونم چطور بايد از خدا تشكر كنم ... آرزويي رو كه من سالها تو دلم نگه داشته بودم اون فهميد و چقدر قشنگ برآورده اش كرد......

خدا جونم هزار بار تو رو شكر.....

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی!
دلم می خواست این پست رو که می نویسم درباره ی .......
ولی خب این انتظار یه خورده طولانی شده . همیشه همه ی کارای من لزوما باید یه گیری توش باشه . این بار هم گیرش اینه که به اون مرخصی ندادن ..عیب نداره ..من صبرم زیاده ..اما وقتی که اومد مفصل برات می گم چی گفتیم و چی شد ..
خیمه بر کوی یار خواهم زد
بر در غمگسار خواهم زد
اولین تازیانه ای که زنم
بر سر انتظار خواهم زد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی!
هر چی به روز اومدنش نزدیک تر میشیم دلهره و نگرانی من بیشتر میشه .. هنوز بیشتر از ۲۰ روز به اومدنش مونده اما من هزار تا فکر تو سرم چرخ می زنه .. چی باید بهش بگم ؟ باید چه جوری باشم ؟ چی باید بپوشم ؟...وای آنی فکر کن.. من همه ی این سالها به آدمی فکر کردم که اصلا نمی دونستم به اینجا بر میگرده یا نه...یا اگر برگرده به من فکر میکنه؟؟  اینهمه سال آدمی تو قلب من بوده که من حتی نمی دونستم ذره ای به من علاقه داره یا نه ... اینهمه سال موقعیتهای خوبی رو برای کسی از دست دادم که فقط تو چند تا مهمونی دیده بودمش ...
و حالا اون داره میاد...برای دیدن منم میاد .....و من نمیدونم باید چی بهش بگم ..
آنی! فکر می کنی چی باید ازش بپرسم ؟...از کارش؟...از دنیاش؟....از علائقش؟....به نظرت باید بدونه من همه ی این سالها دوستش داشتم ؟ ...باید بدونه منتظرش بودم ؟.. باید بهش بگم که چقدر از اومدنش خوشحالم ؟ ...اگه نخوام بگم خودش از چشام نمی فهمه ؟..اگه هول بشم ؟...اگه نتونم حرف بزنم؟... اگه.....اگه.....
آنی! کمکم کن........

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی!
یه روز دوستی ازم پرسید تا حالا شده آرزوی رسیدن به چیزی رو داشته باشی اما وقتی بهش رسیدی زیاد خوشحال نباشی ؟ اون موقع جوابی نداشتم بدم اما الان دارم ....
کسی رو که سالها منتظرش بودم و حتی این اواخر دیگه نا امید شده بودم از اومدنش حالا داره میاد . خوشحال بودم ..خیلی خوشحال .. اون روز می خواستم داد بزنم .. می خواستم همه رو خبر کنم ..اما نمیشد .. باید آبرو داری می کردم .....حالا هم نمی گم خوشحال نیستم اما اونقدر نگرانی و دلهره به جونم ریخته که اون خوشحالی رو دیگه کمتر حس می کنم . هزار تا اگر و شاید و اما وجود داره . باید منتظر نظر خیلی ها بمونم . باید اونقدر دلم خودش رو به در و دیوار بکوبه تا ...... نمیدونم تا بالاخره بشه یا نه ..
خدا رو شکر که آخر سر خبر اومدنش رو دادن اما ای کاش اینقدر اما و اگر نداشت .. اینقدر شاید و باید نداشت ....
آنی ! این بار واسه خودم دعا کن....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - man-va-ani
 

آنی!
چه حس بدیه درموندگی . وقتی که می بینی ناتوانی حتی در کمک کردن به کسی که واست خیلی عزیزه..
دوستش داری .. اونقدر که با دیدن غصه اش غصه های خودت یکباره فراموشت میشه .. دلت می خواد همیشه برق شادی رو تو چشماش ببینی..اما خیلی از صبح ها با چشمای ورم کرده از گریه ی شب قبل می بینیش..با دلی که ریش شده..با روحی که زخم خورده..آرزو می کنی می تونستی ذره ای از غصه اش رو کم کنی ..تکه ای از رنجش رو به دوش بکشی ..اما نمی تونی ..تو دلت میگی : خدایا چیکار کنم....اما هیچ کاری ازت بر نمیاد ..
چه حس بدیه درموندگی......
آنی! واسش دعا کن.....

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - man-va-ani